شوریده دل
<)اینم کله ی خیاریت! <) روایت اول: چقدر سختی کشیدیم.چقدر خاری کشیدیم.چه حمالی های مفتی که نکردیم. چقدر فحش بهمون میدادن و کتک میخوردیم. سختی و سختی و سختی روایت دوم: برعکس همه دنیا، ما توی ایران چهار زمان در ادبیاتمون داریم. ماضی،مضارع،مستقبل،زمان شاه! زمان شاه، برنج دم سیاه امریکایی میاوردن علاوه بر حقوق، کپن برنج و روغن و شکر....هم میدادن چه چه من این خونه رو زمان شاه خریدم. یه پیکان خریدم به ...تومن اصلا خونه های ۱۰۰ متری زمان شاه خیلی بزرگتر از خونه های ۱۰۰ متری الان بوده.ببببله!پس چی؟ تکلیف چیه؟ قدیما خوب بوده یا نبوده؟ اون زمان ما ایران بودیم یا الان؟ خوشحال باشیم که الان هستیم یا به خاطر سختی های اون زمان بگیم خداروشکر که اون زمان نبودیم؟ قدیم هر چی که بود، چه خوب چه بد.شاید مردم یه دل خوش داشتن؛نداشتن؟ ماچی؟ دارم حس میکنم از دست میرم... حالا هر چی که بیشتر جلو میرم،می بینم نه.اینم مثل خیلی مسائل که با گذشت زمان،نسخه ی قدیمیش آدما رو دلزده میکنه؛دوست داشتنهای این دوره و زمونه هم یه رنگ دیگه به خودش گرفته. رنگ پول. واقعا مثل اینکه اون علاقه ها توی کتابا هست یا برا دیگرانه. هرچی که فک کردم نتونستم بفهمم،اینایی که چندروز هستن و چند روز بعد نه،به خاطر خودم هست که ترکم میکنن یا شرایط دیگه. شایدهم خر ما از کرگی کره خر بوده. شاید.. خواستم ننویسم یا بازم همون خط بالا. هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی و حالا،برا دل خودمه نمیدونم،برا دل تو میخام بنویسم؟ شاید... شاید این دفعه عاشقانه تر. شاید.. نمیدونم اینجا رو پیدا میکنی یا نه؛شایدم خودم بهت گفتم. شاید به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل ولی... مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم. که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم که زمانه این زمان نمی دهد فرصتی برای دوست داشتن نوبتی به عاشقان نمی دهد هیچ کس به غیر ناسزا تو را هدیه ای به رایگان نمی دهد!
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم
روزگارت آرام
آقای امید و انتظار
میان این روزگار غریب گم شده ام.
تو مگر دست گمشده ها را نمی گیری؟
برچسبها: دلِ خوش, زمان شاه, قدیما
تو رو گرم نمی کنه،ولی دلگرمت میکنه.
امیدوارم حضورم باعث دلگرمی دوست باشه.
و باز آرام میگفتم خدایا دعایم بی اثر باشد
و آنگاه از میان راهی که بعد از رفتنت پر از علف های بلند شده بود
قد نمایان کردی
علف ها را کنار زدی و گفتی :
![]()
![]()

